تبلیغات
گل گلدون من - تورا من چشم در راهم
گل گلدون من


© تورا من چشم در راهم

شنبه 12 خرداد 1386

سلام
 
 واقعا متشکرم که نشون دادین من چقد براتون با ارزشم....!!!
دیدم 2 تا نظر دارم هی ننوشتم ننوشتم ننوشتم آخرشم تغییری نکرد.
به هر حال امروز مطالب زیادی دارم: یه شعر از نیما یوشیج که خوونده هم شده.یه شعر زیبا از سهراب.1 نوشته از قسمت باریکتر از مو در مجله ی اطلاعات هفتگی.
می خواستم یه شعر از خودم هم بذارم که گفتم بمونه برای بعد!
راستی یه بار دیگه می گم:در صورت درخواست متن شعرها و آهنگ های قدیمی ایرانی در قسمت نظرات نام شعر مربوطه رو بنویسین تا من براتون بذارمش
خوب شروع می کنم:

%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%
تورا من چشم در راهم...

تورا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم
تورا من چشم در راهم شباهنگام
در آن دم که برجا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم
 
تورا من چشم در راهم شباهنگام
در آن دم که برجا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
 گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم
تورا من چشم در راهم

********************************************************
دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در  
گلستانه چه بوی علفی می آمد
من درین آبادی پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید پی نوری ریگی لبخندی
پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود
که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم، باد می آمد ،گوش دادم:
چه کسی با من حرف می زد؟...
لب آبی
گیوه ها را کندم ونشستم
پاها در آب
((من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی
سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است؟...
ظهر تابستان است
سایه ها میدانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست
زندگی باید کرد
در دل من چیزی است
مثل یک بیشه ی نور
مثل خواب دم صبح
وچنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است که مرا می خواند.))

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
راهبی روسی به دنبال مشاوری روحانی می گشت.
روزی شنید که مردی با عنوان مشاور شب و روزش را وقف نجات روحش کرده.
راهب به جستجوی آن مرد مقدس رفت،
وقتی اورا یافت گفت:می خواهم مرا در طریق روح راهنمایی کنی!
مرد پاسخ داد :روح طریق خودش را دارد!و فرشته ات راهنمایی ات می کند. بی وقفه دعا کن!
-نمی دانم چگونه این طور دعا کنم! به من یاد می دهی؟
-اگر نمی دانی که چه طور بی وقفه دعا کنی، پس به در گاه خدا دعا کن که یادت بدهد!
راهب گفت: تو هیچ چیز به من یاد ندادی!!!
-چیزی برای یاد گرفتن وجود ندارد !
چون انسان نمی تواند ایمان را به همان روشی منتقل کند که ریاضیات را منتقل می کند.
راز ایمان را بپذیر کیهان خودش را آشکار خواهد ساخت

نوشته شده در شنبه 12 خرداد 1386 و ساعت 01:06 ق.ظ توسط : شقایق
ویرایش شده در پنجشنبه 26 دی 1387 و ساعت 02:51 ب.ظ

|+| نظر ها ()


© مطالب پیشین

/\