تبلیغات
گل گلدون من
گل گلدون من


© من

چهارشنبه 23 فروردین 1396

سلام.

شروع سال 96 هستیم، آخرای امسال این وبلاگ 10 ساله میشه
روزی که شروع به نوشتن اینجا کردم رو خاطرم نیست، اما سن و سالی نداشتم
اکثر کسایی که وبلاگ داشتن 17-18 ساله بودن و یا بیشتر، منم برای اینکه بتونم بینشون باشم و باهاشون هم صحبت شم یا سنم رو نمیگفتم یا اگه خیلی شرایط فورس بود یه چیزی الکی میپروندم...

در ضمن این اولین بلاگم نبود و پیشتر از این هم جای دیگه مینوشتم

:)) فسقل بچه چه کارا که نمیکردم... البته بخش زیادیش به خاطر پویاس، برادرم ، که همون موقع هم خوره ی کامپیوتر بود تا بعد تر که رشته ش شد کامپیوتر و الانم کارش مرتبطه....

دوستای خیلی زیادی اینجا داشتم، نگین و یادمه، بهنام، پریسا ، آرش، شیطون بلا (اسمش زهرا بود فکر میکنم)، یه دوستم داشتم به اسم پویا که با هم وبلاگ داشتیم ، ایران نبود، اگه اشتباه نکنم ونکوور بود....
خب از هیچ کدومشون متاسفانه خبر ندارم، دسترسی به هیچ کدوم نیست، فامیلیهاشونم نمیدونستم! اصن زنده ن یا نه، ایرانن یا نه، ازدواج کردن بچه دارن نمیدونم ، و خیلی برام جذابه دونستن این قضیه... از همون سری فضولیای مخصوص خودم....

خودمم روزای بالا و پایین زیادی رو گذروندم، یاد بچگی به خیر که ابدا خیال نمی کردیم چیا انتظارمون و میکشه! من اصن از کجا حدس میزدم که 10 سال دیگه مثلا همچین جایی باشم؟ نه که بگم الان جای خاصیما! نه ! ابدا! کلن عرض میکنم :))

ویژگی خاص نوشتن اینجا اینه که بازم احساس بچگی میکنم! حس میکنم الان باید سنم و بیشتر بگم وگرنه همه کسایی که دارن اینا رو میخونن فکر میکنن من بچه م :)) و ممکنه باهام هم صحبت نشن!

شقایق ام بی که بعد ها توو دانشگاه به امبی و بعد تر به شقل معروف شد ، اولین بار اسمش و اینجا پیدا کرد! اینجا هویت امبی بودنش و کشفید!

بعد مثلا 10 سال دیگه میام اینا رو میخونم، کجام اون موقع؟ چیکاره م؟

مثلا اگه گفته مولانا راست باشه که ما توو وجود خودمون همه چی و از قبل میدونیم، یا به قول افلاطون هرچه میبینیم یادآوری باشه، من الان باس بدونم که 10 سال دیگه دقیقا چیکاره ام!

واقن زندگی چه موجود عجیب غریبیه! خودش از خودش خنده ش نمیگیره انصافا؟

مثلن من 10 سال دیگه دارم با بچه م این و میخونم! واسه بچه م؟
یا کسی که باهاش ازدواج کردم اینا رو با صدای بلند میخونه و غش غش میخنده؟
یا نه مثه همین الان سفت و سخت روو عقایدم هستم و مخالفت شدید نسبت به ازدواج دارم؟
مثلا توی مطبم نشستم و منتظر مراجع بعدی ام، دیر کرده، با خودم میگم برم یه گشتی بزنم ببینم اسمم کجاها هست؟ یهو سر از اینجا در میارم؟
یا اصن ایران نیستم...؟

اصن زنده ام؟ وای این سوال نباید الان به ذهنم میرسید! باید زودتر از اینا فکر میکردم که ممکنه زنده نباشم :))

البته راضی ام از این اتفاق! این نشون میده نسبت به سابقه ی مبارکم از مرگ و خیالای مربوط بهش فاصله گرفتم!

سالمم؟ وضع مالیم چطوره؟ مامانینا خوبن؟ پویا ازدواج کرده؟ با بنیه ای که از این بچه من میبینم 10 سال دیگه 5 تا بچه م داره!

اصن شاید روو کره زمین نباشیم اون موقع؟ یا اصن شاید ایرانی وجود نداشته باشه؟ شاید زندان باشم به جرم قتل؟ شاید یه خونه ویلایی خفن توو یه جای خفن تر داشته باشم هان؟ شاید از خودم متنفر باشم؟ شاید اسید ریخته باشه روو صورتم و نتونم اینا رو خودم بخونم؟ شاید از الان قشنگ تر باشم ، یا مدل شده باشم ؟ یا هنرپیشه؟ خواننده؟ شاید کتابم چاپ شده باشه؟ اینجاها که رسیدم تایپم تند شد، ضربان قلبم بالا رفت! هیجان زده شدم!

آدمای زندگیم چی؟ دوستای صمیمیم هنو هستن پیشم؟ زندگیای شخصیشون دورشون نکرده؟ اصن زنده ن؟

الان لاک مشکی زدم! اون موقع نظرم راجع به لاک مشکی چیه؟

الان اگه یکی از دوستا بود حتما میگفت اینا آزاردهنده س! اما من عقیده م اینه: اینکه نمیدونه فردا چی میشه این جذاب ترین ویژگی زندگیه! نبض زندگی اینجاس، توو زمان حال!
به قول دیوونه که خیلی وقته ازش بی خبرم : اینا اینجور!
راستی! رفیق عزیزی که پیشتر راجع به روشنای شما هم صحبت کرده بودیم، اگه این و میخونی بدون که برام بی نهایت عزیزی! بیییی نهایت!
هیچی دیگه!
خوب باشین!
تا 10 سال دیگه :))

پ.ن: الان که چک کردم دیدم اولین مطلبی که اینجا نوشتم واسه سال 84 عه! ینی همین الانش ما 12 ساله ایم! :)) باورم نمیشه انقد فنچ بودم =))))))
بچه بشین درست و بخون بازیت و بکن آخه!
:|

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1396 و ساعت 12:26 ق.ظ توسط : شقایق
ویرایش شده در پنجشنبه 31 فروردین 1396 و ساعت 12:59 ق.ظ

|+| نظر ها ()


©

دوشنبه 1 آذر 1395

نظرتون راجع به یه تغییر اساسی چیه؟ 

نوشته شده در دوشنبه 1 آذر 1395 و ساعت 01:17 ب.ظ توسط : شقایق
ویرایش شده در دوشنبه 1 آذر 1395 و ساعت 01:17 ب.ظ

|+| نظر ها ()


© بی عنوان

پنجشنبه 2 شهریور 1391

دلم خیلی تنگ شده!
برا همه!
فیس بوکم رو دی اکتیو کردم
دیگه حوصله ندارم واقعا...
رسیدم به پوچی ، عجیب...
....

نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور 1391 و ساعت 11:35 ب.ظ توسط : شقایق
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© مهتابرو!

دوشنبه 30 مرداد 1391

 

مطرب مهتاب‌رو  آن‌چه شنیدی بگو 

ما همگان محرمیم؛ آن‌چه بدیدی بگو

 

ای شه و سلطان ما، ای طربستان ما
در حرم جان ما، بر چه رسیدی بگو

 

نرگس خمّار او، ای‌که خدا یار او
دوش ز گلزار او هر چه بچیدی بگو

 

ای شده از دست من، چون دل ِسرمست من
ای همه را دیده تو، آن‌چه گزیدی بگو ...

 

می به قدح ریختی، فتنه برانگیختی
کوی خرابات را تو چه کلیدی بگو ...

 

در شکرستان جان، غرقه شدم ای شکر
زین شکرستان اگر هیچ چشیدی بگو

 

می‌کشدم می به چپ، می‌کشدم دل به راست
رو که کشاکش خوش است، تو چه کشیدی بگو

 

شور خرابات ما، نور مناجات ما
پرده‌ی حاجات ما، هم تو دریدی بگو

 

ماه به ابر اندرون، تیره شده‌است و زبون
ای مه کز ابرها پاک و بعیدی بگو

 

ظل تو پاینده باد، ماه تو تابنده باد
چرخ تو را بنده باد، از چه رمیدی بگو

 

ای عشق مرا گفت دی، عاشق من چون شدی؟
گفتم بر چون متن، زآن‌چه تنیدی بگو

 

مرد مجاهد بدم، عاقل و زاهد بدم
عافیتا همچو مرغ از چه پریدی بگو ...

++++++++++++++++

 

(تقدیم به مهتابروی مهربونم)

نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد 1391 و ساعت 03:43 ب.ظ توسط : شقایق
ویرایش شده در چهارشنبه 30 شهریور 1390 و ساعت 07:22 ب.ظ

|+| نظر ها ()


© تو سپیدی...

سه شنبه 12 مهر 1390

تو خراب من آلوده مشو
غم این پیكر فرسوده مخور
قصه‌ام بشنو و از یاد ببر
بهر من غصه بیهوده مخور


تو سپیدی من سیاهم                       خسته‌ای گم‌كرده راهم
تو به هرجا در پناهی                      من به دنیا بی‌پناهم
ت و طلوع هر امیدی                     من غروبی ناامیدم
 تو سپید و دل‌سیاهی                    من سیاه دل‌سپیدم


نه قراری نه دیاری كه بر آن رو بگذارم
به چه شوقی به چه ذوقی دگر این ره بسپارم
چه امیدی به سپیدی كه به رنگ شب تارم


تو سپیدی من سیاهم                     خسته‌ای گم كرده راهم
   گنه تو بی‌گناهی                    بی ‌گنه غرق گناهم
تو طلوع هر امیدی                    من غروبی ناامیدم
تو سپید و دل‌سیاهی                من سیاه دل‌سپیدم


شوق بودن بوده تنها اشتباهم، اشتباهم
تو سپیدی من سیاهم خسته‌ای گم كرده راهم
گنه تو بی‌گناهی بی‌گنه غرق گناهم

............

وا حیرتا...!

نوشته شده در سه شنبه 12 مهر 1390 و ساعت 06:27 ب.ظ توسط : شقایق
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© باور کن-گوگوش

دوشنبه 16 اسفند 1389

سلام به همه ی دوستای گلم

دلم برای همه تون خیلی خیلی تنگ شده

ببخشین همگی که خیلی وقته نیستم

شعر آهنگ باور کن از خانوم گوگوش رو براتون گذاشتم. امیدوارم که خوشتون بیاد

باور كن ، صدامو باور كن
صدایی كه تلخ و خسته ست
باور كن ، قلبمو باور كن
قلبی كه كوهه اما شكسته ست
شكسته ست

باور كن ، دستامو باور كن
كه ساقه ی نوازشه
باور كن ، چشم منو باور كن
كه یك قصیده خواهشه

وسوسهء عاشق شدن
التهاب لحظه هامه
حسرت فریاد كردنه
اسم كسی با صدامه

اسم تو هر اسمی كه هست
مثل غزل چه عاشقانه ست
پر وسوسه مثل سفر
مثل غربت صادقانه ست

باور كن اسممو باور كن
من فصل بارون برگم
مطرود باغ و گل و شبنم
درختم درخت خشكی
تو دست تگرگم

باور كن همیشه باور كن
كه من به عشق صادقم
باور كن حرف منو باور كن
كه من همیشه عاشقم

نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند 1389 و ساعت 07:29 ب.ظ توسط : شقایق
ویرایش شده در دوشنبه 16 اسفند 1389 و ساعت 07:43 ب.ظ

|+| نظر ها ()


© دوست خوشگل من....

یکشنبه 27 دی 1388

سلام به همه دوستای گلم

این میهن بلاگ  من رو دیوونه کرد!

مردم تا تونستم بالاخره آپ کنم!

شایدم مشکل از اینترنتمه!

حالا...

میخوام ببینم اگه جای من بودین چه حسی داشتین؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه می دونین چی شده؟؟؟؟؟؟؟

دوست سال اول ابتداییمو پیدا کردم

شنیدین می گن فلانی رو هواست؟ رو هوا راه می ره یا تو آسمون سیر می کنه؟؟؟؟

جریان جریانه منه 

برآل! (به هر حال خودمون) می خواستم بگم:

شادناز جونم تولدت مبارک!!!!

تولدت مبارک.....

تولدت مبارک.....

 

***

 

ش ور و شوقی که درین مجلس ماست        همه از مقدم خوش یمن شماست

      

                ا ز حضور رخ گلگون تو گر       لاله پرپر شودش نیک به جاست

     

  د ر خزان چون بگشودی چشمان      رخ گل نغمه ی بلبل برخاست

     

          ن  از چشمت به دو عالم بخرد        هر که در دل خبرش از معناست

   

        ا  ر همه سرو چمن خاک شوند        بس خجل از قد سرو تو , رواست

     

              ز  لف پر پیچ و خمت بازگشا         پر شکن مو که سیه چون یلداست

 

 

***

 

دلم می خواست این شعرو خودم بدم بهت ولیکن گویا قسمت نیست که چشممون به جمالتون روشن شه!

نوشته شده در یکشنبه 27 دی 1388 و ساعت 11:39 ق.ظ توسط : شقایق
ویرایش شده در دوشنبه 28 دی 1388 و ساعت 11:47 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© مطالب پیشین

/\