تبلیغات
گل گلدون من
گل گلدون من


© تو سپیدی...

سه شنبه 12 مهر 1390

تو خراب من آلوده مشو
غم این پیكر فرسوده مخور
قصه‌ام بشنو و از یاد ببر
بهر من غصه بیهوده مخور


تو سپیدی من سیاهم                       خسته‌ای گم‌كرده راهم
تو به هرجا در پناهی                      من به دنیا بی‌پناهم
ت و طلوع هر امیدی                     من غروبی ناامیدم
 تو سپید و دل‌سیاهی                    من سیاه دل‌سپیدم


نه قراری نه دیاری كه بر آن رو بگذارم
به چه شوقی به چه ذوقی دگر این ره بسپارم
چه امیدی به سپیدی كه به رنگ شب تارم


تو سپیدی من سیاهم                     خسته‌ای گم كرده راهم
   گنه تو بی‌گناهی                    بی ‌گنه غرق گناهم
تو طلوع هر امیدی                    من غروبی ناامیدم
تو سپید و دل‌سیاهی                من سیاه دل‌سپیدم


شوق بودن بوده تنها اشتباهم، اشتباهم
تو سپیدی من سیاهم خسته‌ای گم كرده راهم
گنه تو بی‌گناهی بی‌گنه غرق گناهم

............

وا حیرتا...!

نوشته شده در سه شنبه 12 مهر 1390 و ساعت 06:27 ب.ظ توسط : شقایق
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© باور کن-گوگوش

دوشنبه 16 اسفند 1389

سلام به همه ی دوستای گلم

دلم برای همه تون خیلی خیلی تنگ شده

ببخشین همگی که خیلی وقته نیستم

شعر آهنگ باور کن از خانوم گوگوش رو براتون گذاشتم. امیدوارم که خوشتون بیاد

باور كن ، صدامو باور كن
صدایی كه تلخ و خسته ست
باور كن ، قلبمو باور كن
قلبی كه كوهه اما شكسته ست
شكسته ست

باور كن ، دستامو باور كن
كه ساقه ی نوازشه
باور كن ، چشم منو باور كن
كه یك قصیده خواهشه

وسوسهء عاشق شدن
التهاب لحظه هامه
حسرت فریاد كردنه
اسم كسی با صدامه

اسم تو هر اسمی كه هست
مثل غزل چه عاشقانه ست
پر وسوسه مثل سفر
مثل غربت صادقانه ست

باور كن اسممو باور كن
من فصل بارون برگم
مطرود باغ و گل و شبنم
درختم درخت خشكی
تو دست تگرگم

باور كن همیشه باور كن
كه من به عشق صادقم
باور كن حرف منو باور كن
كه من همیشه عاشقم

نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند 1389 و ساعت 07:29 ب.ظ توسط : شقایق
ویرایش شده در دوشنبه 16 اسفند 1389 و ساعت 07:43 ب.ظ

|+| نظر ها ()


© دوست خوشگل من....

یکشنبه 27 دی 1388

سلام به همه دوستای گلم

این میهن بلاگ  من رو دیوونه کرد!

مردم تا تونستم بالاخره آپ کنم!

شایدم مشکل از اینترنتمه!

حالا...

میخوام ببینم اگه جای من بودین چه حسی داشتین؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه می دونین چی شده؟؟؟؟؟؟؟

دوست سال اول ابتداییمو پیدا کردم

شنیدین می گن فلانی رو هواست؟ رو هوا راه می ره یا تو آسمون سیر می کنه؟؟؟؟

جریان جریانه منه 

برآل! (به هر حال خودمون) می خواستم بگم:

شادناز جونم تولدت مبارک!!!!

تولدت مبارک.....

تولدت مبارک.....

 

***

 

ش ور و شوقی که درین مجلس ماست        همه از مقدم خوش یمن شماست

      

                ا ز حضور رخ گلگون تو گر       لاله پرپر شودش نیک به جاست

     

  د ر خزان چون بگشودی چشمان      رخ گل نغمه ی بلبل برخاست

     

          ن  از چشمت به دو عالم بخرد        هر که در دل خبرش از معناست

   

        ا  ر همه سرو چمن خاک شوند        بس خجل از قد سرو تو , رواست

     

              ز  لف پر پیچ و خمت بازگشا         پر شکن مو که سیه چون یلداست

 

 

***

 

دلم می خواست این شعرو خودم بدم بهت ولیکن گویا قسمت نیست که چشممون به جمالتون روشن شه!

نوشته شده در یکشنبه 27 دی 1388 و ساعت 11:39 ق.ظ توسط : شقایق
ویرایش شده در دوشنبه 28 دی 1388 و ساعت 11:47 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© این چند بیت به نظرم جالبن

دوشنبه 30 شهریور 1388

این ابیات مربوط می شه به واعظان دوران حضرت حافظ(!!!)

واعظان
  كاین  جلوه  در  محراب  و  مـنـبـر  می‌كنـنـد

چون به خلوت می‌رونـد آن كا ر  دیـگـر می‌كنـنـد

مشكلی دارم ز دانشمند مجلس باز پـرس

تـوبه فرمایـان چرا خود تـوبه كمتر می‌كنـنـد؟!!

گـوئـیــا بــاور نــمــی‌دارنـــد روز داوری

كاین همه قلب و دغل در كار داور می‌كنـنـد

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور 1388 و ساعت 10:26 ق.ظ توسط : شقایق
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© واعظان!!!

یکشنبه 22 شهریور 1388

سلام به دوستان عزیزم
دلم گرفته
فك كنم مال شما هم همینطور
خوب
واسه امروز یه شعر از حافظ گذاشتم
امیدوارم خوشتون بیاد

**************

واعظان كاین جلوه در محراب و مـنـبـر می‌كنـنـد

چون به خلوت می‌رونـد آن كار دیـگـر می‌كنـنـد

مشكلی دارم ز دانشمند مجلس باز پـرس

تـوبه فرمایـان چرا خود تـوبه كمتر می‌كنـنـد

گـوئـیــا بــاور نــمــی‌دارنـــد روز داوری

كاین همه قلب و دغل در كار داور می‌كنـنـد

یارب این نو دولـتان را بر خر خودْشان نشان

كاین همه نـاز از غلام ترك و اسـتـر می‌كنـنـد

ای گـدای خانـقـه بر جـه كه در دیـر مـغـان

می‌دهنـد آبی كه دل ها را معـطّـر می‌كنـنـد

حسن بی پایان او چندان كه عاشق می‌كشد

زمـره‌ی دیگر به عشق از غیب سر برمی‌كنـنـد

بر در میخانه‌ی عشق ای مَلَك تسبیح گـوی

كاندر آنـجـا طـیـنـت آدم مـخـمّـر می‌كنـنـد

صبحـدم از عرش می‌آمد خروشی ، عقل گفت؛

قدسیان گوئی كه شعر حافـظ از بر می كنـنـد

نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور 1388 و ساعت 05:58 ب.ظ توسط : شقایق
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© دلم برای باغچه مان می سوزد

جمعه 19 تیر 1388

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود

...
حیاط خانه ی ما تنهاست
...
پدر می گوید :"از من گذشته است
از من گدشته است
من بار خود را برده ام
و کارخود را کرده ام
"
و در اتاقش از صبح تا غروب
یا شاهانامه می خواند یا تواسخ التاریخ
...
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد

...
حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ما تنهاست
...
من ,از زمانی،
 که قلب خود را گم کرده است، می ترسم

من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
و فکر می کنم که باغچه را
 می شود به بیمارستان برد

من فکر می کنم
من فکر می کنم
من فکر می کنم
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات  سبز تهی می شود



فروغ فرخزاد
***
پی نوشت: نمی دانم!!!
آیا می شود این تکه پازل های سیاه و تاریک را کنار هم چید ؟ بلکه شاید خورشید تابناکی پدید آید که عالمی را هستی بخشد!!!؟
شما چه فکر می کنید؟؟؟!!!
آیا می شود؟؟؟؟...

نوشته شده در جمعه 19 تیر 1388 و ساعت 11:59 ق.ظ توسط : شقایق
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© یاور همیشه مومن

جمعه 21 فروردین 1388

ای به داد من رسیده تو روزهای خود شكستن
ای چراغ مهربونی تو شب‌های وحشت من
ای تبلور حقیقت توی لحظه‌های تردید
تو شب رو از من گرفتی تو من رو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی برای من تكیه‌گاهی
برای من كه غریبم تو رفیقی جون‌پناهی

 

یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوریت برای من شده عادت
ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشك بودن من از تن تو خون گرفته

 

اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره كه من رو دادی نشونم

 

اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره كه من رو دادی نشونم

 

وقتی شب، شب سفر بود توی كوچه‌های وحشت
وقتی همسایه كسی بود واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه شب طپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی به تنم مرهم كشیدی
برام از روشنی گفتی پرده شب رو دریدی

 

یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوری برای من شده عادت

 

ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من
به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا كه باشه هر جای دنیا كه باشی
اون ور مرز شقایق پشت لحظه‌ها كه باشی
خاطرت باشه كه قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق دست بی‌ریای من بود

 

یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوری برای من شده عادت

 

...

نوشته شده در جمعه 21 فروردین 1388 و ساعت 10:41 ق.ظ توسط : شقایق
ویرایش شده در جمعه 21 فروردین 1388 و ساعت 11:07 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© مطالب پیشین

/\